تبليغاتX
اثیری -

اثیری

زمستان است ولی انگار که نیست . انگار که نیستم . انگار که نیستی . رفته بودیم بیرون . دستم را گرفته بودی . نگاهت می کردم . تو توی دلت ناراحت بودی . که من چرا نیامده بودم . هم حق می دادی و هم نمی دادی . گفته بودی دلت پر است . دل من هم پر بود . اما نه از تو . از خودم . گفتی و گفتی . دلم می خواست خالی شوی . حرف نمی زدم . بعد انگار که خودت فهمیده باشی که نباید ، دل ات ، دل ام ... گفته بودی آدمهای دیگر محرم نیستند و حرفت را فقط به من ... . گفته بودم حرفم را . نگرفته بودی .باران باریده بود . بوی نم نمی آمد . بغض کرده بودی . گفتی معصومه تو خوشبختی . گفتم تا به حال هیچ وقت اینقدر خوش بخت نبوده ام . دستت را گرفته بودم انگاری . گفتم تو چی ؟ بغض کرده بودی . بغض ... نتوانستی حرف بزنی . آرام گفتی خیلی .

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 10:0  توسط زن اثیری