زمستان است ولی انگار که نیست . انگار که نیستم . انگار که نیستی . رفته بودیم بیرون . دستم را گرفته بودی . نگاهت می کردم . تو توی دلت ناراحت بودی . که من چرا نیامده بودم . هم حق می دادی و هم نمی دادی . گفته بودی دلت پر است . دل من هم پر بود . اما نه از تو . از خودم . گفتی و گفتی . دلم می خواست خالی شوی . حرف نمی زدم . بعد انگار که خودت فهمیده باشی که نباید ، دل ات ، دل ام ... گفته بودی آدمهای دیگر محرم نیستند و حرفت را فقط به من ... . گفته بودم حرفم را . نگرفته بودی .باران باریده بود . بوی نم نمی آمد . بغض کرده بودی . گفتی معصومه تو خوشبختی . گفتم تا به حال هیچ وقت اینقدر خوش بخت نبوده ام . دستت را گرفته بودم انگاری . گفتم تو چی ؟ بغض کرده بودی . بغض ... نتوانستی حرف بزنی . آرام گفتی خیلی .
+ نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 10:0  توسط زن اثیری
" انگار گفته بودی لیلی " را که می خوانم دلم می گیرد مثل وقتی که "سمفونی مردگان " را می خواندم . مثل وقتی که از تاکسی پیاده می شویم و تو می روی به سمتی و من هم . مثل همان شبی که ۲۰۰ روز از آشنایی امان می گذشت و گفتی که ....
و هر چه کردم نشد اشکهایم را قورت بدهم . نشد که نشد . و تو اشکهایم را برای اولین باری دیدی . مثل پنج شنبه ی گذشته . که کنار هم نشسته بودیم روی نیمکت . تو نگاهم نمی کردی و من هم . و یک آهنگ حسرت آور گذاشته بودی که گوش دهیم دوتایی . من روبرو را نگاه می کردم . و مرد ِ لَنگی را که ماشینش را پارک کرده و به خانه می رود . و تو همچنان نگاهم نمی کردی و من بغض کردم و اشکهایم .... باز هم دیدی اشان . قبلش انگار کن که خاک رفته باشد توی چشمهای تو یا سرما خورده باشی و چشمهات ...
دلم زیاد می گیرد این روزها . زیاد ِ زیاد . دلتنگم و می ترسم . می ترسم از فردایی که نباشی . می ترسم از فردایی که تو را بگیرند ازمن . دلم گرفته . دلم می خواهد از این شهر بروم . از این شهر ِ سیاه . کاش می شد از این شهر رفت . برویم یک جایی که من باشم و تو . و هیچ کدام از این نگرانی ها نباشد . و تنها دغدغه ام این باشد که کشیده های ِ شعر را چگونه ترکیب کنم . کاش می شد
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 16:0  توسط زن اثیری
ساعت نزدیک دوازده ی ظهر است و من همچنان نشسته ام پشت میز کارم و با همای زمزمه می کنم :
نکند موسم سفر باشد
ساربان خفته و بی خبر باشد
و دلم می خواهد گریه کنم . این روزها هر چقدر بیشتر می نویسم کمتر تخلیه می شوم و دلم می خواهد هی بیتشر بنویسم .
گرسنه ام ، سرم درد می کند و دلم تنگ است . دوست دارم کارم را ول کنم بروم بنشینم توی خانه و هی با قلم ام خط تمرین کنم . از این اتاق بی روح و از این آدمهایی که دلشان می خواهد برای منفعت خودشان له ات کنند حالم به هم می خورد .
دلم تنگ است برای سعید و می دانم که دلش تنگ است . آن یکی وبلاگ را تعطیل کرده ام . وبلاگ مشترک امان را می گویم . راحت نبودم آنجا . حالا اینجا قرار است بنویسم . از روزهای دوتای امان . از خودم . پنج شنبه ی گذشته زیر باران راه رفتیم . نزدیک به دو ساعت و آن قدر باران بارید که تمام لباس هایمان خیس شد . تجربه ی قشنگی بود . و چقدر قشنگ برایم حرف زد . ولی من هیچ وقت آرام نمی شوم . همیشه یک دل نگرانی یک چیز ِ مبهم گوشه ی ذهنم وجود دارد که نا آرامم کند .
چشم هایم خیلی ضعیف تر شده اند . نمی دانم چرا ...
شنبه با هم پیش چشم پزشک خواهیم رفت
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 11:50  توسط زن اثیری
غروب ِ پاییز رنگ سیاهی را می پاشد توی دفتر کار من . توی ِ پیاده رو پسرهای نوجوان با هم دعوا می کنند و من از پشت شیشه در حالی که دستم را توی جیب هایم فرو کرده ام با بی قیدی نگاهشان می کنم . و فکر میکنم که چند سال بعد هر کدام از اینها هر کجا که باشد و هر کاره ای که باشد به یاد این روزهای ِ بی دغدغه حسرت می خورد .
تا دقیه هایی دیگر باید کارت ِ ساعتم را بزنم و از این دفتر لعنتی بروم بیرون . و خستگی ام را بپاشم روی آسفالت های ِ نا منظم خیابان ِ این شهر ِ پر اندوه . و راه بروم و با خودم زمزمه کنم یک روز هم گذشت یعنی یک قدم به مرگ نزدیک تر .
کودکی هایم فکر میکردم روزی نویسنده ی بزرگی می شوم آنقدر که کتابهایم به چاپ چندم برسد ولی سهم من از بزرگی نوشتن چند تا وبلاگ بوده است . آن وقتها نمی دانستم تا دل ِ آدم نخواهد کاری بزرگ انجام نخواهد داد . و اصلا اعتقادی ندارم که کارهای کوچک می توانند اثر ِ بزرگی داشته باشند ، اینها همه اش شعار است وگرنه کار بزرگ ، بزرگ است ، هیبتش هم ، آدم بزرگ می طلبد و همت بالا و هر چیزی که گستره ی بزرگی اش از دستهای ِ ناتوان من بیشتر باشد .
این خستگی یک روزی از پا درم می آورد . می دانم که یکی از همین روزها باید همه ی همتم این باشد که بغض هایم را بخورم و به رابطه ای فکر کنم که نگذاشتند پا بگیرد .
دلم ، دل ِ دلم یک مسافرت می خواهد در عمق تنهایی ،کاش بشود .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 17:54  توسط زن اثیری
|
نوشتن از خود خیلی سخت ، خیلی وقتها شده سفارشی نوشتن راحت تر باشد از این . این روزها نگرانم و این نگرانی انقدر توی روحم رخنه کرده که شبها هم خواب نگرانی هام را می بینم . اگر سر و ته این رابطه هم نیاید چه می شود ؟ یعنی چگونه باید زندگی را ادامه بدهم. این همه خاطره را می شود یک جا دفن کرد ، می شودهمه ی اینها رو گذاشت و رد شد . اصلا پا می شود گذاشت روی این دل ِ لامصب . می شود این همه روزهای دونفره را فراموش کرد ؟
از اینجا تا تو فاصله زیاد است با اینکه بازو به بازویت راه می روم . خودمان را زده ایم به بی خیالی با اینکه می دانیم هرچه بیشتر بگذرد دل کندن و رفتن سخت تر می شود . سخت مثل جان کندن . من دارم غصه ی بغض هایی را می خورم که حق ندارند گریه بشوند . می بینی عشق از ترس مرگ خودکشی می کنم .
کاش این پاییز ِ امسال اینقدر لعنتی نبود . کاش هوا اینقدر گرفته نبود که دلم بیشتر بگیرد . کاش زندگی خلاصه می شد در همان فنجان ِ تلخ قهوه . اما من توی ِ تلخی زندگی غوطه می خورم .
دلم می خواهد همه چیز را بگذارم و بروم . یک آپارتمان کوچک داشته باشم . عصر ها که خستگی ام را توی کیفم می گذارم و می آورم توی خانه بروم توی تراس ، یک نسکافه ی داغ بخورم . کتابم را بخوانم وقتی خسته شدم کتابم را ببندم ، چشم هایم را هم . و به موسیقی ای گوش بدهم که پرتم می کند به خاطرات عاشقی امان . می خواهم خودم را توی تنهایی حبس کنم . کاش می شد
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 10:50  توسط زن اثیری
|
ساعت ۹:۱۱ دقیقه است و من در اتاق کارم نشسته ام . دارم تک نوازی استاد عبادی را گوش می دهم . آرامم می کند . این روزها خسته ام ، از این آدمها ، از این شهر ، از این روزگار ِ بازی دهنده ، از این زندگی یک نواخت ، از این دویدن ها و به جایی نرسیدن ها ، از این سرزمین خسته ام . دوست دارم از این کشور بگریزم . بروم جایی دورتر از اینجا ، تنهای تنهای . هیچ کدام از این آدمهای خسته دور و برم نباشند .این آدمهایی که طول تسبیح هایشان ، از طول عاطفه اشان بیشتر است . این زنهای ِ سیاه پوشی که تنها یک چشم برای دیدن دنیا دارند و هر کسی را که دو چشم داشته باشد پلید می دانند . این پیشانی های ِ سوخته از بی عبادتی .هیچ کدام نباشند . از این تعصب های ِ بی ریشه حالم بد می شود . دلم می خواهد بروم از این شهر ، از این کشور ، شاید می خواهم از خودم فرار کنم . نمی دانم . خسته ام . از اینکه هنوز سر جایم مثل ِ کاج ِ بی حاصل ایستاده ام . از این مرداب بودن . کاش راه ِ گریزی باشد .
دلم برای خودمان می سوز عشق . برای خود ِ دوتای امان . برای اینکه در کنار هم قرار گرفتنمان دلیلی می خواهد جز دلدادگی . برای اینکه نظر تنها کسانی که در این پیوند مهم نیستند من هستیم و تو . اینکه زندگی با ما سر ِ لج دارد . می دانیم که نمی شود عشق . این بغض جویده شده را دیگر نمی توانم گریه کنم . کنار آمده ام با این مشکل . باور کن . دیگر از آن چشم های نم دار خبری نیست . این چشم ها دیگر برای دیدن رویاهای عاشقانه بسته نمی شود . باز میشود برای دیدن حقیقت . حقیقتی که من و تو را کنار هم نمی خواهد . حقیقتی را که خواهرها و مادرت دوست دارند . که من نباشم . که تو باشی با دیگری . از آن دخترهایی که یک چشم هستند شاید دوست دارند ، ها ؟ از آن دخترهایی که چشم های روشن دارند دوست دارند شاید . یا از آن دخترهایی که آوازه ی قدرت پدرشان شنیدنی است . هر چه هست من را که دوست ندارند . می دانی من با غرور شکسته ام چه کار باید بکنم که جوش بخورد ؟ اگر جوش خورد درست می شود اصلا ، مثل اولش می شود ؟ اه ، لعنتی تو چرا انقدر خوبی . چرا انقدر خوبی می کنی که پاگیرت شوم . نمی شود بروی مثل خواهر هایت فکر کنی که من غصه ی جنگیدن تو را نخورم . ولله این جور راحت ترم . کاش می شد ول می کردی و می رفتی . نا مردی را از مردی بیشتر تاب می آورم . حق تو این جنگ نبود ، این دو راهی نبود .
می دانی این بغض آنقدر درگلویم ماند که بالا آمده و مغزم را چنگ میزند . انگار کن که توی وجودم حل شده باشد این بیچارگی . خسته ام عشق . خسته . و این خستگی دیواره ی ایستادگی ام را فرسوده می کنم . می ترسم از روزی که آوار بشوم .
هیچ وقت رابطه ی صمیمانه ای با پدرم نداشتم . پدر مرد خوبی بوده و هست . از این پدرهایی که اهل منبر و روضه و مسجد هستند . از این پدرهای ِ نجیب و با سیلی صورت سرخ کن . از این پدرهایی که می دوند اما همانجا ایستاده اند گاهی شاید هم عقب تر می روند . از این پدرهایی که زمانه از روز اول سر ناسازگاری داشت با ایشان .
بگذار بگویم از اول . پدر مرد ِ حدیث و روضه و نماز بود . دوست داشت دخترش بشود مثل یکی از همین دخترهای سر به زیر محجبه که آفتاب و مهتاب نبیندشان . اما من ِ دختر سری داشتم پر شور . من خدایم را عاشقانه دوست داشتم اما نه آنگونه که پدر می پسندید و می خواست . من نمازم را در خفا می خواندم که پدر برای سجده های نه چندان طولانی ام خرده مگیرد . من صورتم آرایش داشت ، لباسم کوتاه بود ، شلوارم تنگ بود . اما در همین حد ِ خودم خوب بودم . هیچ وقت پایم را از گلیم خودم دورتر نذاشتم . یک دختر معمولی امروزی بودم . خیلی معمولی ،دختری که ظاهر و وضعش برایش اهمیت داشت . هیچ وقت یادم نمی رود روزهایی که چشم هایم را از پدر می گرفتم ، جواب ِ عصبانیتش را نمی دادم که رویم به رویش باز نشود که احترامش باقی بماند که تا به حال هم مانده . پدر دوست داشت من به جای نیچه ، رساله بخوانم . اما طبع من سر کش تر از آن بود که خدای ِ بسته بندی شده را بپرستم . دوست داشتم خودم بشناسم خدایم را . پدر دوست داشت دخترش محجبه باشد ، لباس ساده بپوشد که همه بگویند ماشاالله چه دختر محجبه ای دارد این پدر . من دلم می خواست ساز بزنم ، آنقدر به نوای عرفانی تار وابسته ام که روزها و شب ها خودم را تار به دست می بینم اما پدر می گفت خانه ای که در آن ساز بزند دعا مستجاب نمی شود . می خواستم بگویم پدر ساز نزده دعایت مستجاب شده ؟ و این آرزو شاید به گور برود . پدر آن قدر وابسته به مادرش بود که مادرم به اندازه ی ۲۰ زن عذاب کشید در زندگی اش . و فلسفه ی پدر این بود که مادر حرمت دارد نباید به او چیزی گفت . حتما زن حرمت نداشت دیگر ؟ من در عالم کودکی آنقدر گریه های مادرم را دیدم که هیچ وقت دوست نداشتم ازدواج کنم . آن قدر سنگ صبور مادرم بودم که حالا که به کودکی ام فکر میکنم نمی دانم خدا چگونه این گنجایش را به یک کودک داده بود . من فرزند اول بودم و به خاطر همین ها زود بزرگ شدم . کودکی من خلاصه شد در منزل نحس مادربزرگ و حتی نو جوانی ام . روزهای ِ سخت و تلخ . هیچ وقت دوست ندارم به کودکی برگردم . به خاطر اینها هنوز پدر را نبخشیده ام . حق به گردنم دارد قبول ، اما من حافظه ی فوق العاده مزخرفی دارم که کوچکترین چیزها را از یاد نمی برد هرگز . دروغ نمی گویم من مادرم را بیشتر دوست دارم . و همیشه دغدغه ام این بود مادرم را آن قدر خوشبخت کنم که جوانی گند زده شده اش را از یاد ببرد . کاش می شد . من و پدرم آن قدر فاصله داریم که گفتنی نیست اما با این اوصاف همیشه لبخند می زنیم به روی هم . دو تا آدم در یک خانه و این قدر غریب . من دوستش دارم اما نه آن قدر که بشود بخشیدش . شاید این وسط که باید بخشیده شود من بودم . همیشه حسرت دخترهای شیک و امروزی را داشتم که دست در دست پدر لباس مجلسی می خرند . نخند مخاطب جان برای ِ کودکی من پوشیدن دامن مساوی با دعوای خانوادگی بود . مادرم همیشه آروزهای دخترانه مرا برآورده میکرد . و پدر اوایل دعوا می کرد بعد دیگر آرام شد . حالا که جوان شده ام دیگر تقریبا پدر کاری به پوشش و ظاهر و علایق من ندارد . گاهی اوقات دلم برایش می سوزد ، آن قدر زندگی برایش مشکلات جور و واجور رقم زده که دیگر آن تعصب ِ جوانی اش کمرنگ شده . یا شاید فهمیده اسب وحشی رام کردن به جنگ و دعوا نمی شود .
دوستت دارم پدر ، کاش بیشتر دوستم می داشتی ، کاش این فاصله نبود بین ما ، کاش می توانستم بیایم سرم را بگذار روی پاهات دست بکشی روی موهام، و بگویی دخترم می شود برایم ساز بزنی . این آرزوی کوچکی است پدر اما من کمبود محبتت را همیشه حس کردم . همیشه خواستی مقابلم بایستی نه در کنارم . نخواستی ببینی دنیا عوض شده ، آدمها عوض شده اند وقتی فهمیدی که جوانی ام شکفته شده بود و دیگر این فاصله دیگر قابل برگشت نبود . پدر کاش آنقدر که حدیث و وعظ و خطابه میخواندی برایم یک روزی می گفتی دخترم غم ِ ته چشمهات از چیست ؟ هر چند آن قدر خودت غم داری که مرا فراموش کرده ای . من همیشه مراعاتت را کردم ، سر ِ شوریده ام را گذاشتم لب باغچه خودم آمدم تو اما تو هیچ وقت نخواستی بفهمی واقعیت چیز دیگری از تو برایم ساخته . وقتی همیشه به تو می گویم تو مرا کمتر از خواهرم دوست داشتی، می گویی تو که توی دلم نیستی ، پدر و مادر همیشه بچه هاشان را یک اندازه دوست دارند . راست می گویی من توی دلت نیستم اما تاثیر رفتار ِ تو روی من اینگونه بوده است که دوستم نداشته ای آنقدرها . یادت است کودکی ها دست خواهر را میگرفتی و می بردی بیرون و من تنها خاطره ی گردش دو نفره خریدن کاپشن و روپوش اول دبستانم بود . یادت هست خواهرم که خط می نوشت تشویقش می کردی اما خط ِ مرا که دارد کم کم پخته می شود بعد از این همه سال مشق کردن همیشه مشکل دار می دیدی مثل خودم . یادت هست آن عروسک ِ چشم آبی که چشم هایش باز و بسته میشد ، یادت هست خریدیش برای خواهر و من از همان کودکی حسرت آن را در دلم دارد . یادت هست برای رفتن به اردو چقدر اشک ریختم تا اجازه بدهی و آخرش هم ندادی ولی خواهرم را با سلام و صلوات راهی کردی برود شهر دیگر برای گردش با دوستانش . نمیدانم شاید من منفی نگاه می کنم .
باز هم با تو ام عشق . دلم برای رویاهای عاشقانه امان تنگ شده . برای آن خانه ی خیالی (که الان فقط اسکلت است ) آن خانه ای که من بشوم خانوم خانه اش تو بشوی مرد خانه . از در بیایی تو ، تنگ شده . یادت هست چقدر برنامه های عاشقانه داشتیم برای پیشوازت . نمی دانم آخرش چه می شود . آن دو تا وبلاگ دیگر را که می خواندی امیدوارم اینجا را هرگز نخوانی .
خوشبختی با من فاصله ی زیادی دارد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 7:36  توسط زن اثیری
|
زمانی هیچ گاه فکر نمی کردم تنها بهانه های زندگیم وبلاگ هایم باشد و اینگونه شد . از مثله کردن خودم خسته شده ام . می خواهم خودم را بی پروا اینجا بنویسم . شاید روزی با خواندن اینها جوانی ِنکرده ام را به رخ کسی بکشم . شاید ...
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 11:23  توسط زن اثیری